تبليغاتX
گل گلدون من
عشق چشمی است که خود را به کوری می زند تا از خیابان عبورش دهی بی آنکه بدانی عبورت داد .

چشم زيتون سبز در کاسه،  سينه‌ها سيب سرخ در سينی

لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی

 

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام می‌چينی؟

 

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخم‌هايت معلّم دينی

 

هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی

 

می‌شوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشينی


 هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هویّتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 17:13  توسط محسن  | 

 

اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت

دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت

دوفال قهوه می گیرم ، سپس شاید بدانم کی

میسر می شود همراه هم فال و تماشایت

 

سپس سر می گذارم روی این فرش عزیزی که

پراست از رد نامعلوم عطر ساقه ی پایت

عقب تر می برم جبر زمان را تا شب یلدا

اگر تردید خواه کرد در تقسیم فردایت

 

تو تنها هسته ی شیرین گردوها ی من هستی

که یک همبازی  گردو زنی له کرد با پایت

به تنگ افتادی و دیدی به جای جفت دلتنگت

دوچشم تنگ گربه می کند هرشب تماشایت

 

دوباره یک فضاپیما به ماه امد چه تقدیری ؟؟

تورامن کرده ام گم ، دیگری کرده است پیدایت !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 18:36  توسط محسن  | 

 

 

سخت است در اين دخمه نشستن، نرسيدن
از مفرغ انديشه به آهن نرسيدن

تا علم يقين رفتن و هرچيز شنيدن
امّا به سراپرده‌ی ديدن نرسيدن

در صلح نخنديدن و لبخند نديدن
در جنگ به‌گردِ پی دشمن نرسيدن

هر روز تهی‌گاه جگرگوشه دريدن
امّا به ملامت‌گری «من» نرسيدن

تحريف غريبی‌ست به قانون حماسه:
تهمينه به بالين تهمتن نرسيدن

يک‌عمر نپرسيدن و تاريک سپردن
يک‌عمر به يک پاسخ روشن نرسيدن

سرگرم دعا کردن و کوتاه جهيدن
سرخورده از اين «دست به دامن نرسيدن»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط محسن  | 

 

من از نشستن در انتظار میترسم

 

از این دقایق بی اعتبار میترسم

 

 

از این که شعر بگویم برای چشمانت

 

و شعر من بشود گریه دار می ترسم

 

 

از اینکه دشمن من باشد این شب زخمی

 

و باتو باتو- بیاید کنار میترسم

 

 

از اینکه پیر شوم ناگهان و دور از تو

 

مچاله ام بکند روزگار میترسم

 

 

از اینکه ساقهء سبز و جوان  امیدم

 

دوباره خشک شود در بهار میترسم

 

 

کنار اینهمه آهنگ تازه از آن وقت

 

که ذره ذره بسوزد سه تار میترسم

 

 

بگو به ابر نیاید چرا که از باران

 

وخشم صاعقه دیوانه وار میترسم

 

 

از اینکه آینه ام بشکند نمی ترسم

 

از اینکه گم بشود در غبار میترسم

 

 

ببند چشم مرا پای دار گیسویت

 

که از نگاه تو در پای دار میترسم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:15  توسط محسن  | 

 

 

 

تو آمدي ودلم شاعرانه عاشق شد

 

غزل غزال سبك پا،ترانه عاشق شد

 

 

غزل غزال شدو روي سبزه ها رقصيد

 

درخت پير جوان شد، جوانه عاشق شد

 

 

سكون به عقربه ديرسال ساعت رفت

 

صداي ثانيه گم شد، زمانه عاشق شد

 

 

همين كه اسم تو را ديد دفترم، پرزد

 

به سمت پنجره،آنوقت خانه عاشق شد

 

 

دلم به هرچه نشان از توداشت در دنيا

 

به هرچه آيه به هرچه نشانه عاشق شد

 

 

دلم به باد كه پيچيد درحياط شما

 

وزد به موي بلند تو شانه عاشق شد

 

 

براي زيستنش دل بهانه اي ميخواست

 

جقدر ساده ولي بي بهانه عاشق شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 23:57  توسط محسن  | 

 

 

همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من!

 

بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!

 

 

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

 

نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!

 

 

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر

 

همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!

 

 

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو

 

نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!

 

 

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!

 

دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!

 

 

 

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

 

دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!

 

 

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

 

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 22:49  توسط محسن  | 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست

 درمن طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دومان خاموش خاموشیم اما

چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروز هم زانسان ولی آینده ما راست

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 9:37  توسط محسن  | 

سلام

خلاصه بعد از این همه مدت تونستم یه کامپیوتر پیدا کنم و یه اکونت قراضه که هر ۴۰ ثانیه یه بار قطع می شه تا بنویسم

اول خدمت همه عرض کنم که علیرغم تبلیغات منفی استکبار جهانی من هنوز حالم خوبه 

 دوم خوشبختانه در انجمن زن ذلیلان عضو شدم. و یه جورایی دارم به سمت راس هرم پیش می رم

و در آخر ...

دلم براتون......

جراتشو ندارم بنویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:47  توسط محسن  |